ماجرای جالب خوستگاری کلاغ از قناری(تصویری)+نتیجه اخلاقی!
به ادامه مطلب بروید مطمئن باشید خوشتون میاد
به ادامه مطلب بروید مطمئن باشید خوشتون میاد


عکاس سر کلاس درس آمده بود تا از بچههاى کلاس عکس یادگارى بگیرد. معلم هم داشت همه بچهها را
تشویق میکرد که دور هم جمع شوند.
معلم گفت: ببینید چقدر قشنگه که سالها بعد وقتى همهتون بزرگ شدید به این عکس نگاه کنید و بگوئید
: این احمده، الان دکتره. یا اون مهرداده، الان وکیله.
یکى از بچهها از ته کلاس گفت: این هم آقا معلمه، الان مرده.
همه به هم و بعد با تعجب به او نگاه كردیم. هیچ كس نمیدانست رسته چیست؟! فرمانده كه فهمید ما از دَم، صفر كیلومتر و آكبند تشریف داریم، گفت: آموزش سلاح و تیراندازی دیدید؟ با خوشحالی اعلام كردیم كه این یك قلم را واردیم.
ـ پس این قبضه خمپاره در اختیار شماست. بروید ببینم چه میكنید. دیدهبان گزارش میدهد و شما شلیك كنید. بروید به سلامت!
هیچ كدام به روی مبارك خود نیاوردیم كه از خمپاره هیچ سررشتهای نداریم. رحیم گفت: انشااللّه به مرور زمان به فوت و فن همه سلاحهای جنگی وارد خواهیم شد. «یاعلی» گفتیم و به همراه قبضه خمپاره و گلولههایش عازم منطقه جنگی شدیم.
كمی دورتر از خط مقدم خمپاره را در زمین كاشتیم و چشم به بیسیمچی دوختیم تا از دیدهبان فرمان بگیرد. بیسیمچی پس از قربان صدقه با دیدهبان رو به ما فرمان «آتش» داد. ما هم یك گلوله خمپاره در دهان گل و گشاد لوله خمپاره رها كردیم. خمپاره زوزهكشان راهی منطقه دشمن شد. لحظهای بعد بیسیمچی گفت: دیدهبان میگه صد تا به راست بزنید!
همه به هم نگاه كردیم. من پرسیدم: یعنی چی صد تا به راست بریم؟
رحیم كه فرمانده بود كم نیاورد و گفت: حتماً منظورش این است كه قبضه را صد متر به سمت راست ببریم.
با مكافات قبضه خمپاره را از دل خاك بیرون كشیدیم و بدنه سنگینش را صد متر به راست بردیم. بیسیمچی گفت: دیدهبان میگه چرا طول میدین؟
رحیم گفت: بگو دندان روی جگر بگذاره. مداد نیست كه زودی ببریمش!
دوباره خمپاره را در زمین كاشتیم. بیسیمچی از دیدهبان كسب تكلیف كرد و بعد اعلام آتش كرد. ما هم آتش كردیم! بیسیمچی گفت: دیدهبان میگه خوب بود، حالا پنجاه تا به چپ برید! با مكافات قبضه خمپاره را در آوردیم و پنجاه متر به سمت چپ بردیم و دوباره كاشتیم و آتش! چند دقیقه بعد بیسیمچی گفت: میگه حالا دویست تا به راست! دیگر داشت گریهمان میگرفت. تا غروب ما قبضه سنگین خمپاره را خركش به این طرف و آن طرف میكشاندیم و جناب دیدهبان غُر میزد كه چرا كار را طول میدهیم و جَلد و چابك نیستیم. سرانجام یكی از بچهها قاطی كرد و فریاد زد: به آن دیدهبان بگو نفسات از جای گرم در میآدها. كنار گود نشسته میگه لنگش كن! بگو اگر راست میگه بیاد اینجا و خودش صد تا به راست و دویست تا به چپ بره!
بیسیمچی پیام گهربار دوستمان را به دیدهبان رساند و دیدهبانكه معلوم بود حسابی از فاصله افتادن بین شلیكها عصبانی شده، گفت كه داره میآد.
نیم ساعت بعد دیدهبان سوار بر موتور از راه رسید. ما كه از خستگی همگی روی زمین ولو شده بودیم، با خشم نگاهش كردیم. دیدهبانكه یك ستوان تپل مپل بود، پرسید: خُب مشكل شما چیه؟ شما چرا اینجایین. از جایی كه صبح بودید خیلی دور شدین!
رحیم گفت: برادر من، آخر هی میگی برو به راست. صد تا برو به چپ. خُب معلوم كه از جایی كه اوّل بودیم دور میشیم دیگه.
ستوان اول چند لحظه با حیرت بروبر نگاهمان كرد. بعد با صدای رگهدار پرسید: بگید ببینم وقتی میگفتم صد تا به راست، شما چه میكردین؟
ـ خُب معلومه، قبضه خمپارهرو در میآوردیم و با مكافات صد متر به راست میبردیم!
ستوان مجسمه شد. بعد پقی زد زیر خنده. آنقدر خندید كه ما هم به خنده افتادیم. ستوان خندهخنده گفت: وای خدا! چه قدر بامزه، خدا خیرتان بده چند وقت بود كه حسابی نخندیده بودم. وای خدا دلم درد گرفت. شما واقعاً این جنازه را هی به راست و چپ میبردین؟
ما كه نمیدانستیم علّت خنده ستوان چیه، گفتیم: خُب آره. چطور؟
ستوان یك شكم دیگر خندید. بعد خیسی چشمانش را گرفت و گفت: قربان شكل ماهتان برم، وقتی میگفتم صد تا به راست، یعنی اینكه با این دستگیره سر خمپاره را صد درجه به راست بچرخانید، نه اینكه كلهاش را بردارید و صد متر به سمت راست ببریدش! و دوباره خندید. فهمیدیم چه گافی دادیم. ما هم خندیدیم. دست و بالمان از خستگی خشك شده بود، اما چنان میخندیدیم كه دلمان درد گرفته بود
آخر این هفته، جشن ازدواج ما به پاست
با حضور گرم خود، در آن صفا جاری کنید
ازدواج و عقد یک امر مهم و جدی است
لطفاً از آوردن اطفال، خودداری کنید
بر شکم صابون زده، آماده سازیدش قشنگ
معده را از هر غذا و میوه ای عاری کنید
تا مفصل توی آن جشن عزیز و با شکوه
با غذا و میوه ی آن جشن افطاری کنید
البته خیلی نباید هول و پرخور بود ها
پیش فامیل مقابل آبروداری کنید
میوه، شیرینی، شب پاتختی مان هم لازم است پس برای صرفه جویی اندکی یاری کنید
گر کسی با میوه دارد می نماید خودکشی
دل به حال ما و او سوزانده، اخطاری کنید
موقع کادو خریدن، چرب باشد کادوتان
پس حذر از تابلو و ساعات دیواری کنید
هرچه باشد نسبت قومی تان نزدیک تر
هدیه را هم چرب تر، از روی ناچاری کنید
در امور زندگی، دینار اگر باشد حساب
کادو نوعی بخشش است، آن را سه خرواری کنید
گرم باید کرد مجلس را، از این رو گاه گاه
چون بخاری بهر تنظیم دما، کاری کنید
ساکت و صامت نباشید و به همراه موزیک دست و پا را استفاده، آن هم ابزاری کنید
لامبادا، تانگو و بابا کرم یا هرچه هست
از هنرهاتان تماماً پرده برداری کنید
البته هرچیز دارد مرزی و اندازه ای
پس نباید رقص های نابه هنجاری کنید
حرکت موزون اگر در کرد از خود، دیگری
با شاباش و دست و سوت از او طرفداری کنید
کی دلش می خواهد آخر در بیاید سی دی اش؟ با موبایل خود مبادا فیلمبرداری کنید
در نهایت، مجلس ما را مزین با حضور
بی ادا و منت و هر گونه اطواری کنید
دسترسی به این سایت...
وقتی که سایت یا وبلاگی را در ایران فیا-تر می کنند شاید شاهد چنین جملاتی هم باشیم:
مشترک گرامی، بابا فیل.تره، ضایع، تو چرا حالیت نیست. دستت رو از روی اون F5 صاب مرده بردار دیگه!
مشترک گرامی، هوی، تو خجالت نمی کشی!
مشترک گرامی، پیشتِ، چخِ!
مشترک گرامی، دست نزن جیزه، دِهَه!
مشترک گرامی، به جان مادرم اگه یه بار دیگه از این ورا رد شی با دفعهِ قبل می شه دوبار!
مشترک گرامی، شرمنده، نداری 10 هزار تومن دستی بدی تا آخر ماه، مخابرات الان چند ماه حقوق مون رو نداده، به ت پس می دم!
مشترک گرامی، فیا-ترشکن خوب سراغ نداری، یه کاری کردیم خودمون توش موندیم!
بازم تویی مشترک گرامی، روتو برم هی!
مشترگ گرامی دیگه ای نبود، نفس کِش
صدای زنگ تلفن - دخترک گوشی رو بر میداره - سلام . کیه؟
- سلام دختر خوشگلم منم بابایی! مامانی خونه است؟ گوشی رو بده بهش!
- نمیشه!
- چرا؟
- چون با عمو حسن رفتن تو اطاق خواب طبقه بالا در رو هم رو خودشون بستن!
.
.
.
سکوت
.
.
.
- چرا داریم. الآن پهلو مامانه.
- ببین عزیزم. اینکاری که میگم بکن. برو بزن به در و بگو بابا اومده خونه!
- چشم بابا!
.
.
.
.
.
.
.
.
.
- بابا جون گفتم.
- خوب چی شد؟
- خوب عمو حسن چی؟
- استخر؟ کدوم استخر؟ ببینم اینجا منزل **** نیست؟
- نه!


پس از ساعتها تحقیق ، برنامه روزانه ملتهای مختلف به شرح زير اعلام می شود :
امريکا : 8 ساعت کار ، 8 ساعت استراحت ، 2 ساعت ماندن در ترافيک ، 2 ساعت تفريح ناسالم ، 2 ساعت تماشای تلويزيون ، 2 ساعت کار با اينترنت
فرانسه : 8 ساعت کار ، 6 ساعت استراحت ، 2 ساعت قدم زدن در خيابان ، 4 ساعت کتاب خواندن ، 2 ساعت حرف زدن عليه تلويزيون ، 2 ساعت خنديدن
ايتاليا : 4 ساعت کار ، 8 ساعت خواب ، 4 ساعت غذا خوردن ، 6 ساعت حرف زدن ، 2ساعت خيابان گردی
آلمان : 8 ساعت کار ، 8 ساعت خواب ، 2 ساعت اضافه کار ، 2 ساعت تماشای مسابقات تلويزِيونی ، 2 ساعت مطالعه ، 2 ساعت فکر کردن به خودکشی
کوبا : 8 ساعت کار ، 8 ساعت تفريح ، 4 ساعت خواب ، 4 ساعت گوش کردن به سخنرانی کاسترو
عربستان سعودی : 8 ساعت تفريح همراه با کار ، 6 ساعت تفريح همراه با خريد در خيابان ، 10 ساعت خواب
مصر : 4 ساعت کار ، 8 ساعت خواب ، 8 ساعت کشيدن قليان ، 2 ساعت گوش کردن به ام کلثوم ، 2 ساعت حرف زدن در مورد گذشته
هندوستان : 8 ساعت جستجوی کار ، 6 ساعت خواب ، 6 ساعت تماشای فيلم ، 2 ساعت جستجو برای محل خواب ، 2 ساعت برای رد شدن از خيابان
پاکستان : 4 ساعت کار غير مجاز ، 8 ساعت خواب در حين کودتا ، 8 ساعت اعتراض عليه کودتا ، 4 ساعت فرا ر از دست پليس
ايران : 8 ساعت خواب ، 8 ساعت استراحت ، 2 ساعت حرکت در ترافيک ، 1 ساعت کار ،3 ساعت بحث در مورد گذران اوقات فراغت ، 2 ساعت بحث در مورد فوتبال!
هشدار جدي به دختران مجرد ايراني (طنز)
به زودی دختران چینی با مهریه کم وارد کشور می شوند
صغری جین هو یانگ 1 سکه بهار آزادی
سمیه شان جان هو۲ سکه بهار آزادی
سکینه تانگ یو شوآ 3سکه بهار آزادی
رقیه سان شی مون ۴سکه بهار آزادی با خواهر زن
« چوپان دروغگو ، توبه کرد. او روزی سه بار پیاده به زیارت می رود. حتی تمام گوسفندانش را قربانی کرد و گوشتش را به فقرا بخشید. » این مطلب تیتر صفحه اول یکی از روزنامه ها بود. این روزنامه به علت نشر اکاذیب و تشویش اذهان عمومی، توقیف شد.
گرگ چند ضربه ی محکم به در زد. بچه بزغاله هاگفتند: کیه؟ گرگ گفت: منم مادرتون. بچه بزغاله ها گفتند: خجالت بکش، عصر اینترنته به جای اینکه ما رو یه لقمه چپ کنی ، بیا با هم گفتگوی تمدن ها کنیم .
بس است فمینیست بازی ! دست از سر كچل ما بردارید. آخر ما چه هیزمی به شما فروختیم (تر و خشكش پیشكش) كه با ما اینجوری میكنید؟! چرا چشم دیدن ما را ندارید؟! فكر كردهاید چه مثلاً؟! آقایان نباشند دنیا بهشت میشود؟!
اصلاً شما چه میكنید؟! خدمت سربازی كه نمیروید، نفقه كه به مان نمیدهید، خرجتان هم كه الی ماشاءالله!... چه؟!
قلاب بافی؟!! گل چینی؟!! نمیخواهیم، نمیخواهیم، آن رومیزیهای كج و كوله! جك و جانورهایی كه میسازید را هم میرویم از مغازه سر كوچه میخریم.
چرا قدر آقایان را نمیدانید؟! كم برایتان ظرف شستند؟ سوسك گرفتند؟ قدتان نمیرسید از آن بالا كاسه و بشقاب آوردند پایین؟
اگر اینها نباشند چه كسی بهتان لینك میدهد؟ اصلاً چه كسی وبلاگتان را میخواند؟! ندیدید میآیند الكی الكی قربان صدقهتان میروند و از نوشتههایتان تعریف میكنند؟! توی چت هم كه دیگه هیچی...
شما فكر كردهاید اگر مردها نباشند، دنیا اداره میشود؟! نه خانم جان! نه! این تعداد جنگ و خونریزی كه در صحنه جهانی مشاهده میكنید، و اصلاً اینكه زمین در مدار معینی گردش میكند مرهون حضور آقایان در عرصه قدرت است.
اگر قدرت دست شما بود كه اصلاً آدم زنده در دنیا باقی نمیگذاشتید! ظرف چند روز جنگ هستهای و متلاشی كردن كره خاكی و خروج آن از مدار. ما كه دیدهایم... وقتی دعوایتان میشود نزدیك است كله یكدیگر را بكنید!! باز طفلك آقایان چك و چانه هم را پایین میآورند.
نمیدانیم كدام مادر مردهای این كلمه حقوق زنان را انداخت توی دهانتان؟! مگر ما چقدر حقوق میگیریم؟! تازه اگر بندهخدایی پیدا شود و خداینكرده دوتا خانم را به گورآباد برساند، باید به اندازه یك مرد دیه بدهد!!
اِهِه... این دیگر چه بساطی است؟!! اعصابمان را خراب كردید! بس است دیگر...
دانشمندان بالاخره پاسخ این معمای قدیمی را که تخم مرغ اول بوجود آمده است یا مرغ پیدا کردند.
واحد مرکزی خبر به نقل از سی ان ان گزارش داد، دانشمندان در انگلیس در مطالعاتشان روی پوسته تخم مرغ موفق شدند پاسخ این معمای قدیمی را پیدا کنند.
آنها در مطالعاتشان دریافتند که تخم مرغ بدون پروتئین موجود در تخمک مرغها تشکیل نمی شود زیرا این پروتئین از عناصر مهم در پوست تخم مرغ است.
از این رو دانشمندان نتیجه گرفتند که مرغ اول بوجود آمده است اما اینکه مرغ خود از کجا بوجود آمده است همچنان یک معماست.
دختران 2 دسته اند : دسته اول آنهایی که زیبا هستند وفورا ازدواج میکنند و دسته دیگر آنهایی که به دانشگاه میروند (شاو)
زن از این متأثر نمیشود که به او توجه کنید، بلکه تأثر او از این است که به او توجه کنید و بعد از او دور شوید (تواین)
با زنان همانطور که با کودکان سر و کار دارید رفتار کنید ولی همانطور که با ملکه صحبت میکنید با او سخن بگویید (وایلد)
بقیه در ادامه مطلب
|
| |
| ماشینم خاموش شد و هرکاری کردم روشن نمیشد. وسط جنگل، داره شب میشه، نم بارون هم گرفت... | |
|
این داستان رو دوستم برام تعریف کرده و قسم میخورد که واقعیه: دوستم تعریف میکرد که یک شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال طرف اردبیل، جای اینکه از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که میگفت: جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه! اینطوری تعریف میکنه: من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی. 20کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهو ماشینم خاموش شد و هرکاری کردم روشن نمیشد. وسط جنگل، داره شب میشه، نم بارون هم گرفت. اومدم بیرون یکمی با موتور ور رفتم دیدم نه میبینم، نه از موتور ماشین سر در میارم!! راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده خاکی رو کرفتم و مسیرم رو ادامه دادم. دیگه بارون حسابی تند شده بود. با یه صدایی برگشتم، دیدم یه ماشین خیلی آرام وبی صدا بغل دستم وایساد. من هم بی معطلی پریدم توش. اینقدر خیس شده بودم که به فکر اینکه توی ماشینو نیگا کنم هم نبودم. وقتی روی صندلی عقب جا گرفتم، سرم رو آوردم بالا واسه تشکر دیدم هیشکی پشت فرمون و صندلی جلو نیست!! خیلی ترسیدم! داشتم به خودم میومدم که ماشین یهو همونطور بی صدا راه افتاد. هنوز خودم رو جفت و جور نکرده بودم که تو یه نور رعدو برق دیدم یه پیچ جلومونه! تمام تنم یخ کرده بود. نمیتونستم حتی جیغ بکشم، ماشین هم همینطور داشت میرفت طرف دره. تو لحظههای آخر خودم رو به خدا اینقدر نزدیک دیدم که بابا بزرگ خدا بیامرزم اومد جلو چشمم. تو لحظههای آخر، یه دست از بیرون پنجره، اومد تو و فرمون رو چرخوند به سمت جاده نفهمیدم چه مدت گذشت تا به خودم اومدم. ولی هر دفعه که ماشین به سمت دره یا کوه میرفت، یه دست میومد و فرمون رو میپیچوند. از دور یه نوری رو دیدم و حتی یک ثانیه هم تردید به خودم راه ندادم. در رو باز کردم و خودم رو انداختم بیرون. اینقدر تند میدویدم که هوا کم آورده بودم. دویدم به سمت آبادی که نور ازش میومد رفتم توی قهوه خونه و ولو شدم رو زمین بعد از اینکه به هوش اومدم جریان رو تعریف کردم، وقتی تموم شد، تا چند ثانیه همه ساکت بودند یهو در قهوه خونه باز شد و دو نفر خیس اومدن تو، یکیشون داد زد: ممد نیگا! این همون احمقیه که وقتی ما داشتیم ماشینو هل میدادیم سوار شده بود!!!؟ |
بقیه در ادامه مطلب