از فرصت استفاده كنید

what induced you to strike your wife ?"the judge asked the defendant who stood before him.

well,your honour she had her back to me,the broom was handy and the door was open ,so i thought i take a chance."

قاضی از متهم که پیش او ایستاده بود پرسید:"چه چیزی باعث شد که همسرت (زنت)را کتک بزنی ؟"

خب عالیجناب او پشتش به طرف من بود جارو دم دست بود و در باز بود بنابر این فکر کردم که

از فرصت ااستفاده کنم

ماجرای آدمخوار پدر وپسر

Two starving cannibals, a father and son, were out trying to get something to eat. They walked deep into the jungle and waited by a path. Before long, along came a little old man. The son said,

"Oh Dad, there's one."

"No", said the father. "There's not enough meat on that one to even feed the dogs. We'll just wait."

A little while later, along came a really fat man. The son said,

"Hey dad, he's big enough."

"No", the father said. "We'd all die of a heart attack from the fat in that one. We'll just wait."

About an hour later, there came this absolutely gorgeous woman.
The son said,

"Now there's nothing wrong with that one Dad, let's eat her."

"No", said the father. "Were not going to eat her either."

"Why not?" asked the son.

"Because, we're going to take her back alive, and eat your mother".

جك به روایتی دیگر:

یک هواپیما در قبیله ادمخواران سقوط میکنه فقط مهما ندارش سالم میمونه وگیر یک پدر و پسر ادمخوار میفته پسرش میگه بابا زودبا ش کبا بش کنیم بخوریمش ! با باش میگه نه دیوونه مامانت رومیخوریم اینو نگهمیداریم !!!!!!!!!!!!!!

هیچوقت به یك زن دروغ نگوئید!

A man phones home from his office and tells his wife: "Something has just come up. I have a change to fishing for a week. Its the opportunity of a lifetime. We leave right away. So pack my clothes, my fishing equipment and especially my blue silk pajamas. I'll be home in and hour to pick them up."

He goes home in a hurry and grabs everything and rushes off.

A week later her returns.

His wife asks: "Did you have a good trip, dear."

He says "Oh yes it was great. But you forgot to pack my blue silk pajamas."

His wife smiles and says, "Oh no I didn't. I put them in your tackle box!"

مردی باهمسرش در خانه تماس گرفت و گفت:"عزیزم ازمن خواسته شده كه با رئیس و چند تا از دوستانش برای ماهیگیری به كانادا برویم"

ما به مدت یك هفته آنجا خواهیم بود.این فرصت خوبی است تا ارتقای شغلی كه منتظرش بودم بگیرم بنابراین لطفا لباس های كافی برای یك هفته برایم بردار و وسایل ماهیگیری مرا هم آماده كن 

ما از اداره حركت خواهیم كرد و من سر راه وسایلم را از خانه برخواهم داشت ، راستی اون لباس های راحتی ابریشمی آبی رنگم را هم بردار !

زن با خودش فكر كرد كه این مساله یك كمی غیرطبیعی است اما بخاطر این كه نشان دهد همسر خوبی است دقیقا كارهایی را كه همسرش خواسته بود انجام داد.

هفته بعد مرد به خانه آمد ، یك كمی خسته به نظر می رسید اما ظاهرش خوب ومرتب بود. همسرش به او خوش آمد گفت و از او پرسید كه آیا او ماهی گرفته است یا نه ؟

مرد گفت :"بله تعداد زیادی ماهی قزل آلا،چند تایی ماهی فلس آبی و چند تا هم اره ماهی گرفتیم . اما چرا اون لباس راحتی هایی كه گفته بودم برایم نگذاشتی ؟"  

جواب زن خیلی جالب بود.

زن جواب داد : لباس های راحتی رو توی جعبه وسایل ماهیگیریت گذاشته بودم !!!!

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچك » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net كلیك كنید

فروش ویژه در شرایط ویژه

A young guy from Texas moves to California and goes to a big "everything under one roof" department store looking for a job. The manager says, "Do you have any sales experience?" The kid says, "Yeah, I was a salesman back home in Texas." Well, the boss liked the kid so he gave him the job. "You start tomorrow. I'll come down after we close and see how you did."

His first day on the job was rough but he got through it. After the store was locked up, the boss came down. "How many sales did you make today?" The kid says, "One." The boss says, "Just one? Our sales people average 20 or 30 sales a day. How much was the sale for?" The kid says, "$101,237.64." The boss says, "$101,237.64? What the hell did you sell?"

Kid says, "First I sold him a small fish hook. Then I sold him a medium fish hook. Then I sold him a larger fish hook. Then I sold him a new fishing rod. Then I asked him where he was going fishing and he said down at the coast, so I told him he was gonna need a boat, so we went down to the boat department and I sold him that twin engine Chris Craft. Then he said he didn't think his Honda Civic would pull it, so I took him down to the automotive department and sold him that 4X4 Blazer."

The boss said, "A guy came in here to buy a fish hook and you sold him a boat and truck?" Kid says, "No, he came in here to buy a box of tampons for his wife and I said, 'Well, your weekend's shot, you might as well go fishing.'"

یک پسر تگزاسی برای پیدا کردن کار از خانه به راه افتاده و به یکی از این فروشگاهای بزرگ که همه چیز میفروشند (Everything under a roof) در ایالت کالیفرنیا میرود.

مدیر فروشگاه به او میگوید: یک روز فرصت داری تا به طور آزمایشی کار کرده و در پایان روز با توجه به نتیجه کار در مورد استخدام تو تصمیم میگیریم

در پایان اولین روز کاری مدیر به سراغ پسر رفت و از او پرسید که چند فروش داشته است؟

پسر پاسخ داد که یک فروش.

مدیر با تعجب گفت: تنها یک فروش؟

بی تجربه ترین متقاضیان در اینجا حدقل 10 تا 20 فروش در روز دارند.

حالا مبلغ فروشت چقدر بوده است؟

پسر گفت: 134999.50 دلار.

مدیر تقریبا فریاد کشید: 134999.50 دلار؟

مگه چی فروختی؟

پسر گفت: اول یک قلاب ماهیگیری کوچک فروختم، بعد یک قلاب ماهیگیری بزرگ، بعد یک چوب ماهیگیری گرافیت به همراه یک چرخ ماهیگیری 4 بلبرینگه.

یعد پرسیدم کجا میرید ماهیگیری؟ گفت: خلیج پشتی. من هم گفتم پس به قایق هم احتیاج دارید و یک قایق توربوی دو موتوره به او فروختم.

بعد پرسیدم ماشینتان چیست و آیا میتواند این قایق را بکشد؟ که گفت هوندا سیویک. پس منهم یک بلیزی 4WD به او پیشنهاد دادم که او هم خرید.

مدیر با تعجب پرسید: او آمده بود که یک قلاب ماهیگیری بخرد و تو به او قایق و بلیزر فروختی؟

پسر به آرامی گفت: نه، او آمده بود یک بسته نوار بهداشتی برای همسرش بخرد که من گفتم پس ریده شده به آخر هفته ات. بیا یک برنامه ماهیگیری ترتیب بدهیم.!!!!!!!!

 

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچك » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net كلیك كنید

بیرون سرده



A man is lying asleep in bed with his wife. She wakes him and says, "Close the

window. It’s cold outside," He grunts and turns over.

His wife nudges him again, "Close the window. It’s cold outside."
At last he gets up and bangs the window shut, "So now it’s warm outside?"


مردی پیش زنش تو رختخواب خوابیده بود.زنش بیدارش كرد وگفت :پنجره را ببند بیرون سرده
مردخورخوری كردو غلتی زد
همسرش دوباره سقلمه ای به او زدو گفت:پنجره را ببند بیرون سرده
آخرسر ,مرد بیدار شدوپنجره را محكم به هم زد وگفت:خب حالا بیرون گرمه

بد قدم

 

Susie's husband had been slipping in and out of a coma for several months. Things looked grim, but she was by his bedside every single day. One day as he slipped back into consciousness, he motioned for her to come close to him. She pulled the chair close to the bed and leaned her ear close to be able to hear him."You know" he whispered, his eyes filling with tears, "you have been with me through all the bad times. When I got fired, you stuck right beside me. When my business went under, there you were. When we lost the house, you were there. When I got shot, you stuck with me. When my health started failing, you were still by my side. "And you know what?""What, dear?" she asked gently, smiling to herself.

"I think you're bad luck."

شوهرسوسی چند ماهی بود كه مدام به كما می رفت واز كما خارج می شد.اوضاع بدتر می شد و سوسی هرروز دركنار شوهرش بود..یك روز كه او به هوش می آید از زنش می خواهد كه به نزدیك او بیاید .سوسی صندلی خودش را به نزدیك تخت شوهرش می كشد. سرش را نزدیك می كنه تا حرف های شوهرش را بشنود . شوهرش در حالیكه اشك توی چشم هایش جمع شده بود آهسته گفت : تو توی تمام این سالهای سخت در كنار من بودی وقتی اخراج شدم تو دركنارم بودی وقتی ورشكست شدم تو پیشم بودی وقتی خونمون را فروختیم باز در كنار من بودی وقتی تیر خوردم تودركنارمن بودی و با اینكه حالم هرروز داره خرابتر میشه باز هم تو در كنار من هستی.می دونی چیه؟ 

سوسی در حالیكه لبخندی به لب داشت به آرامی پرسید :چیه عزیزم

شوهرش میگه :من فكر كنم تو باعث این همه بد شانسی هستی

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچك » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net كلیك كنید