راننده عربی به این میگن (عکس)
گردآوری : پایگاه اینترنتی تکناز
گردآوری : پایگاه اینترنتی تکناز
به ادامه مطلب بروید.نظر و نظر سنجی فراموش نشه
A boxer is whining to the doctor that he can’t sleep.
- I won’t give you any drugs, you don’t need any. Use the classical method, the one with counting the sheep’s.
- I tried. But, every time I get to 9 I jump off the bed.
بوكسوره به دكترش با ناله گفت كه شب ها نمی تونه بخوابه
دكتر:من به تو دارو نمی دهم اصلا دارو نیاز نداری .از همون روش كلاسیك استفاده كن اونم شمردن ستاره ها
بوكسور:من امتحان كردهام اما هروقت به عدد 9 می رسم از تخت می افتم پایین
Bill likes football very much,and he often goes to matches in our town on Saturdays.He does not go to the best seats,because they are very Expensive and he does not see his friends there.
There was a big football match in owr town last Saturday.First it was very cold and cloudy,but then the sone shone,and it was very hot.
There were a lot of people on benches round bill at the match.Bill was on one bench,and there was a fat man on a bench behind him.First the fat man was cold,but then he was very hot .He took his coat off and put it in front of him,but it fell on Bill's head.Bill was not angry.He took the coat off his head,looked at it and then smiled and said,'Thank you-But where are the trousers?'
بیل عاشق فوتبال است.او اغلب روز های شنبه برای تماشای مسابقات فوتبال می رود.او صندلی های درجه یک را انتخاب نمی کند،چون آنها خیلی گران است و او دوستانش را آنجا نمی بیند.
-شنبه گذشته در شهر ما مسابقه فوتبال بزرگی برگزار شد.اوایل بازی هوا خیلی سرد و ابری بود.اما بعد خورشید پدیدار شد و هوا هم بسیار گرم گشت.
مردم زیادی اطراف بیل در جایگاه ها نشسته بودند.بیل روی یکی از آن جایگاه بود و مرد چاقی هم پشت سرش.
-آن مرد چاق ابتدا سردش بود.اما بعد خیلی گرمش شد.او کت خودش را در آورد و جلوی خودش انداخت.اما کتش روی سر بیل افتاد.بیل اصلا عصبانی نشد.کت را از روی سرش برداشت،خندید و به آن شخص گفت:
ممنون ولی شلوارش کو.
- Did you hear that the boxer Colloso Mamello, was disqualified?
- Yes, but why?
- Because he was superstitious. He had a horseshoe, hidden in his glove...
اولی:آیا شنیدی كه بوكسوركالاسوماملو محروم شده
دومی:نه اما واسه چی
اولی:آخه او خرافاتیه او داخل دستكشش نعل اسب گذاشته بود
One day I found Morris, my five-year-old son, with the telephone, which he quickly hung up when he saw me.
"What were you doing?" I asked him.
"Calling Aunt Sarah."
"How could you have called Aunt Sarah?" I asked. "You don't even know her number."
"Yes, I do and I did call her," little Morris replied.
I wasted a lot of breath trying to convince him that he didn't know her
number, but he insisted he had made the call.
"Okay," I said finally. "What did she say, then, if you called her?"
"She told me I had the wrong number."
یك روز دیدم پسر 5 ساله ام داره با تلفن حرف می زند كه تا من را دید گوشی را گذاشت
پرسیدم داری چیكار می كنی كه جواب داد داشتم با عمه سارا حرف می زدم
پرسیدم چطور ؟ تو كه حتی شما ره او را بلد نیستی
پسرم گفت چرا بلدم و با هاش حرف زدم
من كلی كلنجار رفتم تا متقاعد ش كنم كه شماره اشتباه گرفتی ولی او قبول نمی كرد
گفتم خب اگه راست میگی بگو عمه چی گفت
پسرم جواب داد:عمه می گفت كه من شماره اشتباه گرفته ام
well,your honour she had her back to me,the broom was handy and the door was open ,so i thought i take a chance."
قاضی از متهم که پیش او ایستاده بود پرسید:"چه چیزی باعث شد که همسرت (زنت)را کتک بزنی ؟"
خب عالیجناب او پشتش به طرف من بود جارو دم دست بود و در باز بود بنابر این فکر کردم که
از فرصت ااستفاده کنم
Two starving cannibals, a father and son, were out trying to get something to eat. They walked deep into the jungle and waited by a path. Before long, along came a little old man. The son said,
"Oh Dad, there's one."
"No", said the father. "There's not enough meat on that one to even feed the dogs. We'll just wait."
A little while later, along came a really fat man. The son said,
"Hey dad, he's big enough."
"No", the father said. "We'd all die of a heart attack from the fat in that one. We'll just wait."
About an hour later, there came this absolutely gorgeous woman.
The son said,
"Now there's nothing wrong with that one Dad, let's eat her."
"No", said the father. "Were not going to eat her either."
"Why not?" asked the son.
"Because, we're going to take her back alive, and eat your mother".
|
جك به روایتی دیگر: |
|
یک هواپیما در قبیله ادمخواران سقوط میکنه فقط مهما ندارش سالم میمونه وگیر یک پدر و پسر ادمخوار میفته پسرش میگه بابا زودبا ش کبا بش کنیم بخوریمش ! با باش میگه نه دیوونه مامانت رومیخوریم اینو نگهمیداریم !!!!!!!!!!!!!! |
A man phones home from his office and tells his wife: "Something has just come up. I have a change to fishing for a week. Its the opportunity of a lifetime. We leave right away. So pack my clothes, my fishing equipment and especially my blue silk pajamas. I'll be home in and hour to pick them up."
He goes home in a hurry and grabs everything and rushes off.
A week later her returns.
His wife asks: "Did you have a good trip, dear."
He says "Oh yes it was great. But you forgot to pack my blue silk pajamas."
His wife smiles and says, "Oh no I didn't. I put them in your tackle box!"
مردی باهمسرش در خانه تماس گرفت و گفت:"عزیزم ازمن خواسته شده كه با رئیس و چند تا از دوستانش برای ماهیگیری به كانادا برویم"
ما به مدت یك هفته آنجا خواهیم بود.این فرصت خوبی است تا ارتقای شغلی كه منتظرش بودم بگیرم بنابراین لطفا لباس های كافی برای یك هفته برایم بردار و وسایل ماهیگیری مرا هم آماده كن
ما از اداره حركت خواهیم كرد و من سر راه وسایلم را از خانه برخواهم داشت ، راستی اون لباس های راحتی ابریشمی آبی رنگم را هم بردار !
زن با خودش فكر كرد كه این مساله یك كمی غیرطبیعی است اما بخاطر این كه نشان دهد همسر خوبی است دقیقا كارهایی را كه همسرش خواسته بود انجام داد.
هفته بعد مرد به خانه آمد ، یك كمی خسته به نظر می رسید اما ظاهرش خوب ومرتب بود. همسرش به او خوش آمد گفت و از او پرسید كه آیا او ماهی گرفته است یا نه ؟
مرد گفت :"بله تعداد زیادی ماهی قزل آلا،چند تایی ماهی فلس آبی و چند تا هم اره ماهی گرفتیم . اما چرا اون لباس راحتی هایی كه گفته بودم برایم نگذاشتی ؟"
جواب زن خیلی جالب بود.
زن جواب داد : لباس های راحتی رو توی جعبه وسایل ماهیگیریت گذاشته بودم !!!!
A young guy from Texas moves to California and goes to a big "everything under one roof" department store looking for a job. The manager says, "Do you have any sales experience?" The kid says, "Yeah, I was a salesman back home in Texas." Well, the boss liked the kid so he gave him the job. "You start tomorrow. I'll come down after we close and see how you did."
His first day on the job was rough but he got through it. After the store was locked up, the boss came down. "How many sales did you make today?" The kid says, "One." The boss says, "Just one? Our sales people average 20 or 30 sales a day. How much was the sale for?" The kid says, "$101,237.64." The boss says, "$101,237.64? What the hell did you sell?"
Kid says, "First I sold him a small fish hook. Then I sold him a medium fish hook. Then I sold him a larger fish hook. Then I sold him a new fishing rod. Then I asked him where he was going fishing and he said down at the coast, so I told him he was gonna need a boat, so we went down to the boat department and I sold him that twin engine Chris Craft. Then he said he didn't think his Honda Civic would pull it, so I took him down to the automotive department and sold him that 4X4 Blazer."
The boss said, "A guy came in here to buy a fish hook and you sold him a boat and truck?" Kid says, "No, he came in here to buy a box of tampons for his wife and I said, 'Well, your weekend's shot, you might as well go fishing.'"
یک پسر تگزاسی برای پیدا کردن کار از خانه به راه افتاده و به یکی از این فروشگاهای بزرگ که همه چیز میفروشند (Everything under a roof) در ایالت کالیفرنیا میرود.
مدیر فروشگاه به او میگوید: یک روز فرصت داری تا به طور آزمایشی کار کرده و در پایان روز با توجه به نتیجه کار در مورد استخدام تو تصمیم میگیریم
در پایان اولین روز کاری مدیر به سراغ پسر رفت و از او پرسید که چند فروش داشته است؟
پسر پاسخ داد که یک فروش.
مدیر با تعجب گفت: تنها یک فروش؟
بی تجربه ترین متقاضیان در اینجا حدقل 10 تا 20 فروش در روز دارند.
حالا مبلغ فروشت چقدر بوده است؟
پسر گفت: 134999.50 دلار.
مدیر تقریبا فریاد کشید: 134999.50 دلار؟
مگه چی فروختی؟
پسر گفت: اول یک قلاب ماهیگیری کوچک فروختم، بعد یک قلاب ماهیگیری بزرگ، بعد یک چوب ماهیگیری گرافیت به همراه یک چرخ ماهیگیری 4 بلبرینگه.
یعد پرسیدم کجا میرید ماهیگیری؟ گفت: خلیج پشتی. من هم گفتم پس به قایق هم احتیاج دارید و یک قایق توربوی دو موتوره به او فروختم.
بعد پرسیدم ماشینتان چیست و آیا میتواند این قایق را بکشد؟ که گفت هوندا سیویک. پس منهم یک بلیزی 4WD به او پیشنهاد دادم که او هم خرید.
مدیر با تعجب پرسید: او آمده بود که یک قلاب ماهیگیری بخرد و تو به او قایق و بلیزر فروختی؟
پسر به آرامی گفت: نه، او آمده بود یک بسته نوار بهداشتی برای همسرش بخرد که من گفتم پس ریده شده به آخر هفته ات. بیا یک برنامه ماهیگیری ترتیب بدهیم.!!!!!!!!

window. It’s cold outside," He grunts and turns over.
His wife nudges him again, "Close the window. It’s cold outside."
At last he gets up and bangs the window shut, "So now it’s warm outside?"
مردی پیش زنش تو رختخواب خوابیده بود.زنش بیدارش كرد وگفت :پنجره را ببند بیرون سرده
مردخورخوری كردو غلتی زد
همسرش دوباره سقلمه ای به او زدو گفت:پنجره را ببند بیرون سرده
آخرسر ,مرد بیدار شدوپنجره را محكم به هم زد وگفت:خب حالا بیرون گرمه
"I think you're bad luck."
شوهرسوسی چند ماهی بود كه مدام به كما می رفت واز كما خارج می شد.اوضاع بدتر می شد و سوسی هرروز دركنار شوهرش بود..یك روز كه او به هوش می آید از زنش می خواهد كه به نزدیك او بیاید .سوسی صندلی خودش را به نزدیك تخت شوهرش می كشد. سرش را نزدیك می كنه تا حرف های شوهرش را بشنود . شوهرش در حالیكه اشك توی چشم هایش جمع شده بود آهسته گفت : تو توی تمام این سالهای سخت در كنار من بودی وقتی اخراج شدم تو دركنارم بودی وقتی ورشكست شدم تو پیشم بودی وقتی خونمون را فروختیم باز در كنار من بودی وقتی تیر خوردم تودركنارمن بودی و با اینكه حالم هرروز داره خرابتر میشه باز هم تو در كنار من هستی.می دونی چیه؟
سوسی در حالیكه لبخندی به لب داشت به آرامی پرسید :چیه عزیزم
شوهرش میگه :من فكر كنم تو باعث این همه بد شانسی هستی
During their silver anniversary, a wife reminded her husband: Do you remember when you proposed to me, I was so overwhelmed that I didn't talk for an hour?" The hubby replied: "Yes, honey, that was the happiest hour of my life."
در سالگرد ازدواج زنه به شوهرش میگه:یادت می آد وقتی از من خواستگاری كردی آنقدر خوشحال بودم كه تا یك ساعت نمی تونستم حرف بزنم
شوهره جواب میده :آره عزیزم اون ساعت بهترین ساعت زندگی ام بود
Son asked his mother the following question:
'Mom, why are wedding dresses white?'
پسر از مادر می پرسه :مامان چرا لباس عروس سفیده
The mother looks at her son and replies,
'Son, this shows your friends and relatives that your bride is pure.'
مادره نگاهی به پسره می اندازه و جواب می ده:پسر این به دوستان و خوانواده ات نشون می ده كه عروس شما پاك و خالصه
The son thanks his Mom and goes off to double-check this with his father.
پسر می ره طرف بابا تا همین سوال را بپرسه
'Dad why are wedding dresses white?'
بابا چرا لباس عروس سفیده
The father looks at his son in surprise and says
Son,
All household appliances come in white.
پدر نگاهی با تعجب به پسر می اندازه و میگه:پسر تمام لوازم منزل سفید پوش وارد منزل می شن
What are the three quickest ways of spreading a rumour (or gossip).
Once there was a millionaire, who collected live alligators. He kept them in the pool in back of his mansion. The millionaire also had a beautiful daughter who was single. One day he decides to throw a huge party, and during the party he announces, "My dear guests . . . I have a proposition to every man here. I will give one million dollars or my daughter to the man who can swim across this pool full of alligators and emerge alive!"
As soon as he finished his last word, there was the sound of a large splash!! There was one guy in the pool swimming with all he could and screaming out of fear. The crowd cheered him on as he kept stroking as though he was running for his life. Finally, he made it to the other side with only a torn shirt and some minor injuries. The millionaire was impressed.
He said, "My boy that was incredible! Fantastic! I didn't think it could be done! Well I must keep my end of the bargain. Do you want my daughter or the one million dollars?"
The guy says, "Listen, I don't want your money, nor do I want your daughter! I want the person who pushed me in that water!"
یه روز یه ملیونر بود كه تمساح زنده جمع آوری می كردو آنها رادر استخرعقب عمارت نگهداری می كرد.او یك دختر زیبایی دم بخت هم داشت.یك روز او یك مهمانی برگزار كرد و اعلام كرد:مهمانان عزیز من به تمام مردهای اینجا یك پیشنهاد می كنم من یك ملیون دلار یا دخترم را به كسی می دهم كه بتونه عرض استخر را شنا كنه و زنده بیرون بیاید
به محض اینكه او ای حرف را زد صدای شیرجه در آب به گوش رسید. یارویی بود كه با تمام قدرت شنا می كرد و از ترس جیغ می كشید.جمعیت اورا تشویق می كردو او برای نجات جان خود دست وپا می زد.سرانجام او به طرف دیگر استخر رسیدبا لباسی پاره و جراحات شطحی . ملیونر تحت تاثیر قرار گرفت
.
اوگفت :پسر نمی شد باور كرد جالب بود من فكر نمی كردم كسی بتونه اینكارو بكنه.من سر قول وقرارم هستم دخترم را می خواهی یا یك ملیون دلار
یارو گفت:من نه پولت را می خواهم نه دخترت فقط بگید كی من را هل داد تو آب
لباسهای زیر ما نیم ساعت تو لباس شویی غلت می خورند.لباس های زیر ما بیشتر از ما تو زندگی حال می كنند
A young girl came home from a date looking sad. She told her mother, “Charles proposed to me a few minutes ago.”
“Then why are you so sad?” her mother asked.
“Because he also mentioned he was an atheist. Mom, he doesn’t believe there’s hell!”
Her mother replied, “Marry him anyway. Between the two of us, we’ll show him how wrong he is.”
دختری ناراحت از سر قراری می آید خانه و به مادرش میگه:چالز چند دقیقه پیش از من خاستگاری كرد
مادر : پس چرا این قدر ناراحتی؟
دختر : آخه چالز میگه من كافرم و به جهنم اعتقاد ندارم
مادر: به هر حال باهاش ازدواج كن .با ما كه باشه نشونش میدیم كه چقدر اشتباه فكر می كنه
I would be an American
A first grade teacher explains to her class that she is an American. She asks her students to raise their hands if they were American too. Not really knowing why but wanting to be like their teacher, their hands explode into the air like flashy fireworks.
There is, however, one exception. A girl named Kristen has not gone along with the crowd. The teacher asks her why she has decided to be different.
"Because I am not an American."
"Then", asks the teacher, "What are you?"
"I'm a proud Canadian," boasts the little girl.
The teacher is a little perturbed now, her face slightly red. She asks Kristen why she is a Canadian.
"Well, my mom and dad are Canadians, so I'm a Canadian too."
The teacher is now angry. "That's no reason," she says loudly. "What if your mom was a moron, and your dad was a moron. What would you be then?"
A pause, and a smile. "Then," says Kristen, "I'd be an American."
معلم كلاس اول به بچه ها توضیح می داد كه او یك آمریكاییه.بعد از بچه ها خواست كه اگر آمریكایی هستند دستشون را بیارن بالا
بچه ها با این كه آمریكایی نبودند برای اینكه معلمشون اونارا دوست داشته باشه دست خود را مثل فشفشه آوردند بالا به جز یه دختر
اسم دختره كریستین بود و دستش را بالا نیاورد.معلم از او پرسید چرا او می خواهد متفاوت باشه
دختر:آخه من آمریكایی نیستم
معلم:پس چی هستی
دختر:یك كانادای مغرور
معلم یه كم گیج شد ویه كم قرمزبعد پرسید چرا او یك كاناداییه
دختر:خب بابا و مامان كانادایی هستند پس من هم كانادایی ام
معلم عصبانی شد و با صدای بلند گفت:این كه دلیل نمیشه اگه بابات كودن باشه مامانت هم كودن باشه اون وقت تو چی میشه
دختره مكثی كرد و یك لبخندزدبعد جواب داد:اون وقت یه آمریكایی

یه بار موبوری داشته با ماشینش از ورزشگاه می رفته خونه كه تگرگ می یاد و ماشینش تومی ره .روز بعد ماشین را می بره صافكاری . صافكار تصمیم می گیره كه سربسرش بذاره بهش میگه تو اگزوزش فوت كن تا تو رفتگی ها بزنه بیرون. موبورمیره خونه و زانو میزنه و با قدرت توی اگزوز فوت میكنه ولی اتفاقی نمی افته.دوستش از راه میرسه میگه داری چیكار می كنی جریان را تعریف میكنه دوستش میگه :دیونه شیشه های ماشین را كه نبسته ای


به ادامه مطلب بروید...