شلوار
Bill likes football very much,and he often goes to matches in our town on Saturdays.He does not go to the best seats,because they are very Expensive and he does not see his friends there.
There was a big football match in owr town last Saturday.First it was very cold and cloudy,but then the sone shone,and it was very hot.
There were a lot of people on benches round bill at the match.Bill was on one bench,and there was a fat man on a bench behind him.First the fat man was cold,but then he was very hot .He took his coat off and put it in front of him,but it fell on Bill's head.Bill was not angry.He took the coat off his head,looked at it and then smiled and said,'Thank you-But where are the trousers?'
بیل عاشق فوتبال است.او اغلب روز های شنبه برای تماشای مسابقات فوتبال می رود.او صندلی های درجه یک را انتخاب نمی کند،چون آنها خیلی گران است و او دوستانش را آنجا نمی بیند.
-شنبه گذشته در شهر ما مسابقه فوتبال بزرگی برگزار شد.اوایل بازی هوا خیلی سرد و ابری بود.اما بعد خورشید پدیدار شد و هوا هم بسیار گرم گشت.
مردم زیادی اطراف بیل در جایگاه ها نشسته بودند.بیل روی یکی از آن جایگاه بود و مرد چاقی هم پشت سرش.
-آن مرد چاق ابتدا سردش بود.اما بعد خیلی گرمش شد.او کت خودش را در آورد و جلوی خودش انداخت.اما کتش روی سر بیل افتاد.بیل اصلا عصبانی نشد.کت را از روی سرش برداشت،خندید و به آن شخص گفت:
ممنون ولی شلوارش کو.
گفتم غم تو دارم**گفتا چشت درآيد! گفتم که ماه من شو**گفتا دلم نخواهد! گفتم خوشا هوايي کزبادصبح خيزد**گفتا هواي گرميست? اَه اَه? عرق درآمد! گفتم دل رحيمت کي عزم صلح دارد**گفتا برو به سويي ? تا گلّ ني درآيد! گفتم زمان عشرت ديدي که چون سرآمد**گفتا که اي واي ديرشد? داد مامان درآمد