ماجرای مچگیری خیلی باحال
صدای زنگ تلفن - دخترک گوشی رو بر میداره - سلام . کیه؟
- سلام دختر خوشگلم منم بابایی! مامانی خونه است؟ گوشی رو بده بهش!
- نمیشه!
- چرا؟
- چون با عمو حسن رفتن تو اطاق خواب طبقه بالا در رو هم رو خودشون بستن!
.
.
.
سکوت
.
.
.
- چرا داریم. الآن پهلو مامانه.
- ببین عزیزم. اینکاری که میگم بکن. برو بزن به در و بگو بابا اومده خونه!
- چشم بابا!
.
.
.
.
.
.
.
.
.
- بابا جون گفتم.
- خوب چی شد؟
- خوب عمو حسن چی؟
- استخر؟ کدوم استخر؟ ببینم اینجا منزل **** نیست؟
- نه!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مهر ۱۳۸۹ ساعت ۵:۲ ب.ظ توسط youni
|
گفتم غم تو دارم**گفتا چشت درآيد! گفتم که ماه من شو**گفتا دلم نخواهد! گفتم خوشا هوايي کزبادصبح خيزد**گفتا هواي گرميست? اَه اَه? عرق درآمد! گفتم دل رحيمت کي عزم صلح دارد**گفتا برو به سويي ? تا گلّ ني درآيد! گفتم زمان عشرت ديدي که چون سرآمد**گفتا که اي واي ديرشد? داد مامان درآمد