یك ماجرای عشقی
Love Affair?
An 80 year old woman was arrested for shop lifting. When she went before the judge in Cincinnati he asked her, "What did you steal?"
She replied, "A can of peaches."
The judge then asked her why she had stolen the can of peaches and she replied that she was hungry.
The judge then asked her how many peaches were in the can. She replied 6.
The judge then said, "I will then give you 6 days in jail."
Before the judge could actually pronounce the punishment, the woman's husband spoke up and asked the judge if he could say something.
The judge said, "What is it?"
The husband said, "She also stole a can of peas."
پیرزن 80 ساله ای از یك فروشگاه دزدی می كنه.وقتی میره پیش قاضی ,قاضی میپرسه :چی دزدیدی؟
پیرزن میگه:یك قوطی هلو
قاظی می پرسه كه چرا قوطی هلو ها را دزدیدی و پیرزن جواب میده كه گرسنه اش بوده
قاظی می پرسه چند تا هلو تو قوطی بوده و پیرزن میگه 6 تا
قاظی میگه پس تو را به شش روز زندانی محكوم میكنم
قبل از اینكه قاضی حكم را صادر كنه شوهر زن با صدای بلند از قاضی در خواست میكنه كه یه چیزی بگه
قاضی میپرسه چی می خواهی بگی
شوهره میگه :زنم یه قوطی نخود فرنگی هم دزدیده

گفتم غم تو دارم**گفتا چشت درآيد! گفتم که ماه من شو**گفتا دلم نخواهد! گفتم خوشا هوايي کزبادصبح خيزد**گفتا هواي گرميست? اَه اَه? عرق درآمد! گفتم دل رحيمت کي عزم صلح دارد**گفتا برو به سويي ? تا گلّ ني درآيد! گفتم زمان عشرت ديدي که چون سرآمد**گفتا که اي واي ديرشد? داد مامان درآمد